6778922

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شیعیان به نقل از شیعه آنلاین، اخبار رسیده از منطقه “سیده زینب” در حومه دمشق پایتخت سوریه حاکی از آن است که هشت تن از مدافعان حرم عقلیه بنی هاشم، حضرت زینب کبری سلام الله علیها در ۴۸ ساعت گذشته به شهادت رسیده اند.

گفته می شود این هشت مدافع حرم، در درگیری با تروریست های تکفیری، که قصد حمله به حرم حضرت زینب سلام الله علیها را داشته اند، به شهادت رسیده اند.

قابل ذکر است، تروریست ها در اقدامی وحشیانه و غیر انسانی، این مجاهدان که از نیروهای “گردان حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام” بودند را در منطقه “غوطه شرقی” در نزدیکی منطقه “سیده زینب” به اسارت گرفته و بعد از شکنجه شدید آنان را به شهادت رساندند.

اخبار رسیده حاکی از آن است که تروریست ها قصد داشته اند با شکنجه، این مبارزان را مجبور به اعتراف کنند اما بعد از ساعت ها مقاومت، آنها را به طور وحشیانه به شهادت رسانده و پیکرشان را قطعه قطعه کردند.

ناگفته نماند این جنایت ددمنشانه در حالی رخ داده که در چند هفته اخیر مدافعان حرم در منطقه “غوطه شرقی” ضربات سنگینی را به تروریست ها وارد کرده اند.

نام این شهدا به شرح ذیل است: شهید علاء رهوة، شهید جواد درویش، شهید محمد البنی، شهید احمد البنی، شهید حسن النحاس، شهید حسین علاء الدین، شهید محسن الخیاط ، شهید علی درویش.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 23:51  توسط تنها | 
سرگذشت گل غم

تا در اين دهر ديده کردم باز

گل غم در دلم شکفت به ناز

بر لبم تا که خنده پيدا شد

گل او هم به خنده ای وا شد

هر چه بر من زمانه می ازود

گل غم را از آن نصيبی بود

همچو جان در ميان سينه نشست

رشته عمر ما به هم پيوست

چون بهار جوانيم پژمرد 

گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد

يا دلم را چو روزگار شکستی هست

می کنم چون درون سينه نگاه

آه از اين بخت بد چه بينم آه

گل غم مست جلوه خويش است

هر نفس تازه روتر از پيش است

زندگی تنگنای ماتم بود

گل گلزار او همين غم بود

او گلی را به سينه من کاشت

که بهارش خزان نخواهد داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 23:0  توسط تنها | 
افسانه
در شب تیره، دیوانه ای کاو
دل به رنگی گریزان سپرده
در دره ش سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه یْ گیاهی فسرده
می کند داستانی غم آور
در میان بس آشفته مانده،
قصه ی دانه اش هست و دامی،
وز همه گفته و ناگفته مانده
از دلی رفته دارد پیامی،
داستان از خیالی پریشان:
ای دل من، دل من! » -
بینوا، مضطرا، قابلِ من!
با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصلِ من،
جز سرشکی به رخساره ی غم؟
آخر - ای بینوا دل!- چه دیدی
که ره رستگاری بریدی؟
مرغِ هرزه درایی، که بر هر
شاخیّ و شاخساری پریدی
تا بماندی زبون و فتاده؟
می توانستی ای دل، رهیدن
گر نخوردی فریب زمانه،
آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس
هر دمی یک ره و یک بهانه،
تا تو - ای مست!- با من ستیزی،

 

تا بستر مستی و غمگساری
کنی دوستاری. « فسانه » با
عالمی دایم از وی گریزد،
با تو او را بود سازگاری
« مبتلایی نیابد به از تو
مبتلایی که ماننده ی او » : افسانه
کس در این راه لغزان ندیده.
آه! دیری است کاین قصه گویند:
از برِ شاحه مرغی پریده
مانده بر جای از او آشیانه.
لیک این آشیان ها سراسر
بر کفِ بادها اندر آیند.
رهروان اندر این راه هستند
کاندر این غم، به غم می سرایند...
او یکی نیز از رهروان بود.
در برِ این خرابه مغازه،
وین بلند آسمان و ستاره
سال ها با هم افسرده بودید
وز حوادث به دل پاره پاره،
...« او ترا بوسه می زد، تو او را
سال ها با هم افسرده بودیم » : عاشق
سال ها همچو واماندگانی،
لیک موجی که آشفته می رفت
بودش از تو به لب داستانی.
«. می زدت لب، در آن موج، لبخند
من بر آن موج آشفته دیدم » : افسانه
«. یکه تازی سرآسیمه
اما » : عاشق
من سوی گل عذاری رسیدم
دَرهَمَشْ گیسوان چون معما،
« همچنان گردبادی مُشَوش
افسانه: من در این لحظه، از راهِ پنهان
«. نقش می بستم از او بر آبی
آه! من بوسه می دادم از دور » : عاشق
بر رُخِ او به خوابی - چه خوابی!-
با چه تصویرهای فسونگر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 22:40  توسط تنها | 

عکس دعوا 2 دختر سر نان در ملا عام دعوا 2 دختر سر نان در خیابان...!!!

دعوا سر یه لقمه نان !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 11:5  توسط تنها | 

دلم خیلی هوای جنگل به سرش زده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 10:54  توسط تنها | 
   پیامهای پائولو کائولو

 

جوانی که فراموش میکند شاخه گلی را به محبوبش بدهد سر انجام وی را از دست خواهد داد

با انچنان عشقی در قلبت زندگی کن که اگر اشتباها به جهنم رفتی،خود شخص شیطان تو را به بهشت باز گرداند

پیروزی و شکست بخشی از زندگی هر شخص است

مردها از احساس برتری لذت غریبی میبرند،و نمیدانند که در بیشتر موارد به شیوه ای کاملا پیش بینی شده رفتار میکنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 10:41  توسط تنها | 

 

مراسم ختم

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای،
همه از خوبی من می گفتند
ذکر اوصاف مرا،
که خودم هیچ نمی دانستم
نگران بودم من،
که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در ایستاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است
گر چه دیر است، ولی فهمیدم
که عزیز است برادر، اگر از دست رود
و سفر باید کرد،
تا بدانی که تو را می خواهند
دست تان درد نکند،
ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود،
کجی روبان هم،
ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز
ناگهانی رفتم
و چه ناکام و نجیب
دعوت از اهل دلان،
که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه،
ما چه فامیل عظیمی داریم
رخصتی داد حبیب،
که بیایم آن جا
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه آنهایی،
که در ایام حیات،
نمی دیدمشان
همه آنهایی که نمی دانستم،
عشق من در دلشان ناپیداست
واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
و از همه خوبی هام
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک، چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"
راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم تنهایم و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 8:53  توسط تنها | 
باران..........
باران که می بارد طراوتش ؛
جان تازه ای به روح خسته ام می بخشد
و کویر تشنه ی عشقـــــم در پناه هق هقِ بارانیت سیراب می شود
و زیر این نم نمِ باران در شهــریور خیال تو لبریز حس بودن می گردم
حالیا این معجزه ی باران است آنگاه که سکوتی نا آشنا
بر کنج لبانم بنشسته و بیدار می شوم از خواب شیرین با تو بودن
و گوش می سپارم به سمفونی خوش باران
که نوازشگــر گیسوی بافته ی من است در ازدحام بودنت
انتظار و انتظار...
این انتظار توست که
تمام تیرگی های نبودنت را از پنجره ی غبارگرفته ی دلم می زداید
طعم تلخ دلتنگی ام ,
طعم تلخ این درد و بغض کهنه را به شیرینی حضور عاشقانه ات
زیر این لطافت بارانِ برف و بنفشه می چشم و مست می ناب
با تو بودن می گردم
آری امروز چه روزی ست ...؟!
چه حالی دارم من...
همین امروز در ماه قبل را بخاطر آور...
یادت هست چگونه بر ما گذشت...؟!
نگاه کن
این نفسهای گاه و بیگاهم
این لرزش دستانم
این سردی گونه هایم
این سرخی چشمانم
همه خبر از نبودنت دارند
آری بیا
آمدنت معجزه باران است

.

.

.

تنها حواست به تپش های این دلِ بیقرار و این قلمِ بارانی من باشد
همین و بس.                 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 8:27  توسط تنها | 
عشق انسان را می سوزاند ودوستی آدم را پخته می کند...هر آتشی سرد می شود ولی هر پخته ای خام نمیشود...زمان است که دوستی ومیزان محبت را تعیین می کند نه زبان....شاید پاک ترین هوای دنیا لحظه ای ست که دلمان هوای هم می کند..
از خدا نخواه تا دنیا را به تو بدهد..از خدا بخواه تا کسی را به تو بدهد که تورا به دنیا
ندهد
وسعت سوز مرا زمــزمه ی ســاز کم است
زخمه ی ســاز مرا فرصـــت آواز کم است
کهکشانی ست به هر گوشه ی چشمت اما
در هـوای نظــــــرت قدرت پرواز کم است
با ردیفی که دوچشمـــان غریبـــــت دارند
شعــر موزون تو را قافیــــه پرداز کم است
شهــر در غربــــت بی همنفسی می میرد
دستهـــــایی که کند پنجره ای باز...کم است
با بهــــــــاری که تـو با آمـــــدنت آوردی
گر کنم جان به فدای قدمــــت ..باز کم است
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 8:23  توسط تنها | 

تا حالا تئاتر جدی نرفتم .کاش امروز موفق بشم برم و این تئاتر رو ببینم


برچسب‌ها: تئاتر خواهرانه به وقت خیزران ئ
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 6:56  توسط تنها | 

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت

:ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟



مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل

آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و

عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود،

او را به دیوار کوفت و فریاد زد



مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ...

گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...



جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود

و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد



خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین،

دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم

حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول

کنین، از خیرش گذشتم



مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را

قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 6:26  توسط تنها | 

 

 

 

 

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 13:33  توسط تنها | 
امروز مخم بد جوری در گیر نوشتن یه داستان تازه هست اگر

بتونم....

هر کس دوست داشته باشه سری به داستانکده من بزنه خوشحال میشم

روی ادامه مطلب کلیک کنه،

ممنون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 9:53  توسط تنها | 
امروز دلم خیلی گرفته نمیدونم

دلم منوگرفته یا من دلمو گرفتم !!

راستش اصلا نمیفهمم چمه ....؟

امیدوارم هیچوقت تجربه نکنین که یه چیزیتون باشه ولی ندونین چی

راستی یه سوال ؟؟؟

چرا گاهی یه نفر رو میبینیم ندیده و نشناخته حس بد یا خوبی بهش داریم ؟

جالب اینه که با گذشت زمان تصورمون درست از کار در میاد

حالا من نفهمیدم این احساسمونه که روی رابطه و نتیجش اثر میذاره

یا یه احساس عجیب حس شیشمیه ؟!


برچسب‌ها: یه حس عجیب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 13:3  توسط تنها | 


برچسب‌ها: علی اصغر امام حسین, محرم, عاشورا
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 13:24  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم آذر 1392
هفته سوم آذر 1392
هفته چهارم آبان 1392
هفته سوم آبان 1392
هفته دوم آبان 1392
هفته چهارم خرداد 1392
هفته سوم بهمن 1391
هفته دوم بهمن 1391
هفته دوم بهمن 1390
هفته دوم فروردین 1390
هفته دوم آبان 1389
هفته چهارم دی 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
آرشيو
برچسب‌ها
محرم (1)
عاشورا (1)
یه حس عجیب (1)
علی اصغر امام حسین (1)
تئاتر خواهرانه به وقت خیزران ئ (1)
پیوندها
طراحی گرافیکی قالب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

امارگیر حرفه ای سایت