فقط اسمی بجا مانده از آنچه بودم و هستم،دلم چون دفترم خالی،قلم خشکیده در دستم،گره افتاده در کارم،به خود کرده گرفتارم،به جز در خود فرو رفتن،چه راهی پیش رو دارم،رفیقان یک به یک رفتند،مرا با خود رها کردند،همه خود درد من بودند،گمان کردم که همدردند...

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت
چند روز قبل رفتیم چالوس جای همه خالی واقعا خوش گذشت
نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت
دیکته
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سين سفره مان ايمان ندارد
بعد از همان تصميم کبری ابرها هم
يا سيل می بارد و يا باران ندارد
بابا انارو سيب و نان را می نويسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نويسد اين ندارد آن ندارد
بنويس کی آن مرد در باران ميايد
اين انتظار خيسمان پايان ندارد
ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
نوشته شده توسط تنها در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت
يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
من مردهام ، نشان كه زمان ايستاده است
و قلب من كه از ضربان ايستاده است
مانيتور كنار جسد را نگاه كن
يك خط سبز از نوسان ايستاده است
چون لختهيی حقير نشان غمی بزرگ
در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است
من روی تخت نيست ، من اينجاست زير سقف
چيزی شبيه روح و روان ايستاده است
شايد هنوز من بشود زندهگی كنم
روحم هنوز دلنگران ايستاده است
اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟
لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است
اصلا نيامدند ببينند مردهام
شوك الكتريكیشان ايستاده است
فرياد میزنم و به جايی نمیرسد
فريادهام توی دهان ايستاده است
اشك كسی به خاطر من در نيامده
جز اين سِرُم كه چكهكنان ايستاده است
شايد برای زل زدنام گريه میكند
چون چشمهام در هيجان ايستاده است
ای وای دير شد بدنام سرد روی تخت
تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است
آقای روح! رسمی شد دادگاهتان
حالا نكير و منكرتان ايستاده است
آقای روح! وقت خداحافظي رسيد
دست جسد به جای تكان ايستاده است
مرگام به رنگ دفتر شعرم غريب بود
راوی قلم به دست زمان ايستاده است:
يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود
يادش هميشه در دلمان ايستاده است
يك اتفاق ساده و معمولیست اين
يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
نوشته شده توسط تنها در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت
یادش بخیر تالاب چغاخور
نوشته شده توسط تنها در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 15:17 موضوع | لینک ثابت
حکایتی دارد دفتر ششم مثنوی که نامش خواب عاشق است . گویند : سالها پیش عاشقی، در بند وصال معشوقی ماه رو بود .
شاه مات شده بود در این عرصه عشق ورزی . این شاه مات را من خیلی دوست می دارم ، مولوی اصطلاحی سخت عمیق بکار برده ، یعنی از هر طرف مغلوب ، درمانده ،مبهوت ، و مات .
بالاخره با صبر و تلاش فراوان فرجی در کار حاصل می گردد . دلدار پیغام می فرستد که امشب بیا در فلان حجره بنشین تا نیمه شب، که من به سراغ تو خواهم آمد .
عاشق بیچاره ، سر از پا نشناخته، قربانی می کند و اطعام می دهد و با هزار امید و دلی گرم به میعادگاه می رود در انتظار وعده دلدار چشم به راه می ماند .
نیمه شبان دلدار به سبکبالی خیالی می آید، چنانکه وعده داده بود ، اما عاشق را خفته می یابد . بر گرد او می گردد، چند گردو در جیب عاشق خفته می گذارد و نجوا می کند که : گردو بازی از برای تو بهتر از عاشقی است .
گردکانی چندش اندر جیب کرد
که تو طفلی، گیر این،می باز نرد
خواستم شرحی بنویسم بر این حکایت، چیزهایی هم نوشتم ، اما دیدم خودحکایت بی نیاز از شرح است واین قلم ناچیز صد البته که نتواند بر قدر آن چیزی بیفزاید .
و آخر اینکه چقدر خواب بوده ایم و دلبرکانی زیبا با گردویی در جیبمان، طعنه زنان طفلی خواندند ما را تنها لایق بازی، به بازی نگرفتند ما را .
زندگی خود دلبرکی است سخت طناز، چشم باز داریم دلبری را به گردویی نفروشیم، طفلانی نباشیم در پی گردو با سراب عشق .......همین
نوشته شده توسط تنها در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت
بیاموزیم نه اندیشه ها را ............ اندیشیدن را . که من در من قفل شده ام
نوشته شده توسط تنها در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت
دلم واسش خیلی تنگ شده خیلی
نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت
اقا ممنون بابته همه چیز .خیلی بزرگوارید .میدونم عنایت کردی متشکرم
نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 10:35 موضوع | لینک ثابت
فقط میگم خسته نباشی عزیز دلم
نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 10:24 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
<-BlogAbout->
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY